مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

167

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بگريخت . چون جلند كردار جمرقان بديد ، بانگ بر قوم خود زد و گفت : يكسره بر او حمله كنيد . آنگاه كافران ، علم سرخ برافراشتند و روى به مسلمانان گذاشته ، هردو لشگر به يكديگر برآميختند . تو گفتى كه دو دريا به يكديگر ريختند . سرهاى سران ، پايمال سم اسبان شد . و دليران ، داد دلاورى بدادند . و پيوسته آتش جنگ ، شررافروز بود تا اينكه روز بپايان رسيد . آنگاه هردو لشگر از يكديگر جدا شدند و بسوى خيمه‌هاى خويش بازگشتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و چهل و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون روز بپايان رسيد ، هردو لشگر از يكديگر جدا گشته ، بلشگرگاه خويشتن بازگشتند . ملك غريب بر تخت سلطنت بنشست و بزرگان دولتش از چپ و راست بايستادند . ملك غريب با قوم خود گفت : من از اندوه گريختن عجيب ، به هلاكت نزديكم و نميدانم كه او بكجا رفته . اگر او را پديد نياورم و خون پدر و مادر از او نگيرم ، از غصه هلاك خواهم شد . سهيم الليل پيش رفته ، زمين ببوسيد و گفت : اى ملك ، من بلشكرگاه كفار شوم و خبر آن پليدك ستمكار از بهر تو باز آورم . غريب جواز داده . درحال ، سهيم ، جامهء كافران بپوشيد و خويشتن را به صورت كافران درآورد و قصد لشكرگاه ايشان كرد . چون بلشكرگاه كافران رسيد ، ايشان را خفته يافت . و در ميان ايشان جز پاسبان ، كسى را بيدار نديد . آنگاه روى بخرگاه ملك جلند گذاشت . او را نيز خفته يافت . پيش رفته ، بنگ طيار بمشام او برسانيد و او را بمانند مردگان كرد . آن‌گاه بيرون آمده ، استرى حاضر آورد . ملك را بگليمى فروپيچيده ، به روى استر بنهاد و استر همىراند تا بخرگاه ملك غريب برسيد . حاضران بتعجب بر وى بنگريستند و با وى گفتند : تو كيستى ؟ سهيم الليل بخنديد و روى خود بگشود و خويشتن را بايشان بشناسانيد . ملك غريب گفت : اى سهيم ، چه در بار دارى ؟